بی خود که شد دلی ، آزاد میشود 

آزاد شد دلی ... کز خود رها شود 


در باغ پر گلی ، زخمی شده دلی

زخمی که زد دلی ... دل یار میشود !


این باور تو بود : «آینده» بی تو شد

بی تو ، بدون تو ... «آن» تلخ میشود ..


دردِ گلوی من ، از خاطرات توست

این دردِ بی امان ... درمان نمیشود ..


سهم من از خودم ، یک «قلب عاشق» و

سهم تو از خودم ... «آن» هم نمیشود!


از یاد برده دل ، زخمی که خورده بود

سر باز می زند ... عاشق نمیشود ...!


تا دل به خاک رفت ، آسوده عاشق است

آمد ز آن برون ... عاقل نمیشود .....


پژمرده شد گلی ، آنی که دل نخواست

دلخواه شد دلی ... عاشق نمیشود !


آنی که رفته بود ، در خاطرِ دل است..

دلْ مرده ی مریض ...! آدم نمیشود ...