در پایتخت ایران در شهر تهران پسری 19 ساله به نام بابک زندگی می کرد، او بیشتر اوقات در فضای مجازی بود و با همین روش دوست دختری به نام شهین پیدا کرده بود و همیشه با او حرف می زد.

روزی از روزها بابک به شهین گفت که می خواهد با او ازدواج کند و با هم زندگی کنند. شهین هم با وشحالی قبول کرد و با هم ازدواج کردند و بعد از چند سال بچه دار شدند، بچه ی آنها سینا نام داشت. بعد از مدت ها که سینا تازه به سن ده سالگی رسیده بود، در حال بازی بود که دید پدرش زودتر از قبل به خانه آمده است. شهین چهره ناراحت بابک را دید و بعد از چند دقیقه تامل علت ناراحتی اش را پرسید،بابک گفت که من امروز از کارم اخراج شده ام، مدیر به من می گفت که کم کاری کرده ام. شهین هم که عصبانی شده بود گفت:(تو هیچ وقت عرضه هیچ کاری را نداشتی و با کارهایت مرا بدبخت کردی.)

سر و صدای هردوی آنها بلند شد. شهین با عجله به سمت اتاق رفت و در را با عصبانیت محکم کوبید. بابک هم با کمی تاخیر به داخل ااق رفت،سینا که پشت در ایستاده بود و به جرو بحث آنها گوش می کرد و از ترس اینکه بر سر او هم داد بزنند بی سر و صدا شروع به گریه کرد.

بعد از مدتی ، سر و صدای آنها خوابید و شهین با عجله لباس هایش را پوشید و ساکش را جمع کرد و گفت:(من دیگر اینجا نمی مانم،میروم خانه مادرم منتظر بمان که احضاریه داگاه بیاد) و بعد از خانه بیرون رفت و در را محکم بست.

بابک از شدت عصبانیت گلدان را که روی میز وسط حال بود را به سمت دیوار پرتاپ کرد و بقیه وسایل خانه را هم به این طرف و آن طرف پرتاپ می کرد . بعد از نیم ساعت گوشی اش زنگ زد، به آن جواب داد و بعد به بیرون رفت.سینا که دید خانه شان کثیف شده است با گریه به سمت گلدان شکسته رفت و سعی کرد آنها را جمع کند که دستش را برید و با دستمال کوچکی دستش را بست.

پدرش بعد از اینکه به خانه آمد و دست خونین او را دید، بر سرش داد کشید و او را به اتاقش فرستاد . چند روز اوضاع همینطور بود، بابک برای سینا غذا نمی پخت و دیر به خانه می آمد. سینا نیز مجبور بود با لواشداخل یخچال گرسنگی اش را برطرف کند.

یک روز که زنگ در به صدا در آمد، بابک به سمت در رفت و نامه ای از طرف پستچی به دستش رسید که به دادگاه احضار شده بود.

بعد از اینک روز دادگاه رسید، بابک به همراه سینا به دادگاه رفت و بعد از جلسه دادگاه هیچ کدام وکالت سینا را برعهده نگرفتند و سینا مجبور شد تا 18 سالگی اش با فامیل هایش زندگی کند.

عمویش که سینا را خیلی دوست داشت، وکالت او را بر عهده گرفت. سینا که در خانه عمویش زندگی می کرد دچار مشکل شده بود، جون زن عمویش موقع نبود شوهرش سینا را اذیت می کرد و به او بی محل می کرد. سینا بعد از دو هفته طاقت نیاورد و به سمت خانه خاله اش رفت. خاله اش چون خیلی مهربان بود قبول کرد و چند سال از او مراقبت کرد، به طوری که سینا را پسر خودش می دانست.

سینا که به 18 سالگی اش رسیده بود ، به محله ای خانه بلی اش در آنجا بود رفت و توانست با دوستان قدیمی خود ارتباط برقرار کند.سینا که کاملا به انها اعتماد داشت، روزی یکی از آنها به سینا سیگار پیشنهاد کرد ولی سینا قبول نکرد ، بعد از کلی اصرا از طرف دوستانش با خودش گفت که اشکالی ندارد چون فقط همین یکبار است و دیگر لب به سیگار نمی زنم و بعد از قبول کردن سیگار را گرفت و کشید، از آن اتفاق یک روز نگذشته بود که سینا سردرد عجیبی گرفت و مجبور شد از دوستانش دوباره سیگار بگیرد ولی او از اصل ماجرا خبر نداشت که دوستانش به جای سیگار چیز دیگری به آن اضافه کرده بودند.

سینا که به خاطر همین دوستانش به مواد مخدر روی آورده بود. روزی همان دوستانش او را دیدند و با همدیگر حرف زدند و گفتند که دیگر با ما صحبت نکن ما با این طور آدم ها کاری نداریم . و همان دوستان سینا را ترک و فراموش کردند.

سینا که معتاد شده بود و دوستانش را هم از دست داده بود ، از زندگی اش کاملا نا امید و در گوشه ای از خیابان افتاده بود و برای مرگش روز شماری می کرد.

خاله اش که مدت ها خبری از او نداشت به شوهرش گفت که به دنبال سینا بگردد و به فکرش می آمد که سینا در نزدیکی های خانه قدیمی اش باشد پس او به آنجا رفت و او را در گوشه ای خیابان پیدا کرد که روی زمین افتاده بود.بعد از اینکه با سینا صحبت کرد موضوع را فهمید و او را به خانه برد. سینا دست و صورتش را شست ، خال سینا بعد صحبت با او تصمیم گرفت که سنا را به کمپ ترک اعتیاد بفرستند.

سینا که به کمپ ترک اعتیاد رفت، بعد از یکسال و نیم که هم در آنجا کار می کرد و هم به آنها کمک می کرد که روز مرخص شدنش رسید و چ.ن شوهر خاله اش به او قول داده بود که مغازه ای برایش فراهم کند، بعد برگشتنش مغازه ای باز کرد و در آنجا مشغول به کار شد. سینا با این کار توانست آدم موفقی شود و از آن گذشته تاریک به آینده ای روشن حرکت کند و زندگی جدیدی را شروع کند.